سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
نوشته های امینا

http://img.tebyan.net/big/1389/08/20101109161220775_stock-vector-cartoon-grandfather-with-cane-vector-illustration-with-simple-gradients-57321424s.jpg


 


معلمم دیروز قصه ی جالبی تعریف کرد که به نظرم رسید برای شما دوستانم بنویسم.


...روزی پیرمرد فرتوتی پیش طبیبی رفت. به طبیب گفت: کمرم درد میکند؛ نمیتوانم خم شوم.


 طبیب گفت: از پیری است


پیرمرد: پاهایم درد می کند؛ نمی توانم راه بروم.


طبیب: از پیری است.


پیرمرد:هرچه آب می خورم،باز تشنه ام.


طبیب: از پیری است.


پیرمرد با عصبانیت: تو فقط از طبابت، همین یک جمله را بلدی ؟


طبیب: این که خیلی زود عصبانی می شوی هم ازپیری است.


http://www.rumonline.net/assets/images/72433_3_1334357344.jpg


[ شنبه 26/1/91 ] [ 7:58 عصر ] [ محمد امین ]


تبدیل شده بودم به یک هشت پای عجیب!


آدم ها، من راگرفته  و در یک آکواریوم بزرگ انداختند.


در آکواریوم دو جعبه ی رنگی بود.یکی آبی ، یکی قرمز


من بیچاره از رنگ قرمز خوشم آمده بود، رفتم طرف جعبه ی قرمز...


وقتی به طرف جعبه ی قرمز رفتم،عده ای از آدم ها ، خوشحال شده و هورا کشیدند.


عده ای هم از عصبانیت، می خواستند مرا بکشند.


آن ها آمدند و من را گرفتندو...


مادرم صدام کرد ، امینا ، پاشو مدرسه ات دیر می شه... بلند شو...


از مامانم تشکر کردم ...که به موقع ، بیدارم کرد.


خواب دیدم هشت پا شدم


[ چهارشنبه 7/10/90 ] [ 8:44 صبح ] [ محمد امین ]

پرسپولیس زلزله


محبوب هرچی دله


امینای پرسپولیسی


[ دوشنبه 28/9/90 ] [ 2:56 عصر ] [ محمد امین ]

 



امروز معلمم درس جدید داد .


نام این درس فصل پاییز بود .


داستانش این طور است


سلام من فصل پاییز هستم.


آن طور که میدانیم هر فصل سه بچه دارد


وبچه های من مهر ، آبان وآذر نام دارد .


در مهر که پسر بزرگم است ، مدرسه ها باز می شود .


در زمان من ، برگ درختان ، زرد ونارنجی می شود و بعد از مدتی می ریزد .


بچه ی آدم ها ، من را خیلی دوست دارند، چون مدرسه ها باز می شود


و آن ها می توانند دوباره دوستانشان را  ببینند .


بعد از من دوستانم ، زمستان بهار وتابستان می آیند .


من مثل زمستان با  خودم سرما می آورم .


http://s2.picofile.com/file/7152403224/fall_leaf_01.jpg




[ سه شنبه 22/9/90 ] [ 6:33 صبح ] [ محمد امین ]

محمدامین در کودکی درعزاداری آقا


من امام حسین علیه السلام را دوست دارم...


سیدالشهدا با یارانشان در روز عاشورا مردانه با لشگر بزرگ دشمنان جنگ کردند و به شهادت رسیدند.


هدف امام حسین از جنگ با بدترین مردم این بود که آنان را به دین پیغمبر هدایت کند. و نماز را بر پا داشته باشند.


دشمنان بد حتی از کودک شش ماهه ی امام هم نگذشتند.


آنها گلوی علی اصغر را تیر زدند.


من علی اصغر را دوست دارم...پدرم مشکلاتش را با یاد علی اصغر حل می کند.


من عباس علیه السلام را هم دوست دارم


و از اودرس مردانگی و غیرت را یاد می گیرم.



[ یکشنبه 13/9/90 ] [ 5:23 عصر ] [ محمد امین ]


ولله بما تعملون بصیر


خدا هر کاری که می کنیم می بیند


من می خواهم فضانوردشوم تا به کره های دور و دراز بروم و فضا را ببینم ... همین طور به کشورم ایران هم خدمت کنم.


من می فهمم که برای رسیدن به خواسته ام باید خیلی خوب درس بخوانم   .


من از بچگی(5سالگی) فضانورد شدن را دوست داشتم و دارم  . ولی آن موقع نمی دانستم باید چه کارهایی بکنم ، تا فضانورد شوم ، چون بچه بودم  .


من اکنون ده ساله ام و بیست سال دیگر می توانم فضا را ببینم... آن موقع دیگر دانشگاه را تمام کرده ام و یک مرد سی ساله شده ام


و شاید ازدواج هم کرده ام و شاید بچه دار هم شده ام




[ پنج شنبه 10/9/90 ] [ 1:21 صبح ] [ محمد امین ]

با خونواده و فامیل ، رفته بودیم یک روستایی توی جاده ی نیشابور


خاک های سرخی داشت ومناظر نسبتا زیبایی داشت.


یک امام زاده و جایی که حضرت امام رضا علیه السلام نماز خونده بودند را هم داشت.


وقتی اطراف روستا قدم می زدیم با این کلنی برخورد کردیم.


به اندازه ی یک وانت بار خاک بود که از یک سوراخ بیرون ریخته بود.


فقط مورچه می تونست از اون سوراخ عبور کنه.


اینم عکسش:


 



[ سه شنبه 8/9/90 ] [ 8:5 صبح ] [ محمد امین ]

تصمیم گرفتم دوباره بنویسم


خداجون کمکم کن


[ یکشنبه 12/4/90 ] [ 3:5 صبح ] [ محمد امین ]


چندی پیش، خونواده ی حسین آقا و داوود از مکه برگشتند. و برای مصطفی و من یک بالگرد مدل ،‌هدیه آورده بودند.


 یکی دو روز بعد به مامان گفتم که بالگرد را میذارم توشارژتا  فردا امتحانش کنیم. فردای اون روز می خواستیم بالگرد راامتحان کنیم، اول مامان ، آرام آرام اونو به هوا فرستاد. اما یهو سقوط کرد. دفعه ی بعد مامان آرامتراونو  پرواز داد و به آهستگی فرود آوردش. من هم خواستم امتحانش کنم و به آرامی بالگرد را پرواز دادم. من هم مثل مامان، اول بالگرد را سقوط دادم ولی دفعه ی دوم وقتی می خواستم اونو فرود بیارم، با دقت فرود آوردم. و یاد گرفتم که چطوری می شه یه بالگرد رو با کنترل از راه دور پروند. خیلی حال داد. من از این هدیه بسیار خوش حال شدم و این اتفاق خوبی تو زندگیم بود.



[ چهارشنبه 10/9/89 ] [ 8:19 عصر ] [ محمد امین ]

مدرسه ها شروع شده و من باز دوستامو دیدم . ...غلامی دوست خوبم، امسال تو کلاس منه و این منو خیلی خوشحال کرده ، حیف بعضی از همکلاسی های پارسالی افتادن تو کلاس سوم الف .....
بازم خوبه که تعدادی از بچه های پارسال توکلاس سوم ب  باهمیم.



[ چهارشنبه 7/7/89 ] [ 2:46 عصر ] [ محمد امین ]
درباره وبلاگ
موضوعات وب
امکانات وب
بازدید امروز: 6
بازدید دیروز: 9
کل بازدیدها: 35824